مولف ناشناخته
14
تاريخ شاهى ( فارسى )
تقديم رسانى و به ظاهر و باطن از افشاء و اظهار آن محترز و مجتنب باشى . و سيّم آنكه بنزد او زبان به معايب و مثالب هيچ آفريده نگردانى و به بدگويى و عيبجوئى هيچكس خود را مرخص ندانى . و تباهترين خصال و افعال اتباع ملوك آنست كه در حضرت پادشاه غمز و سعايت مردم كنند ، چه اين سيرت اقتضاء آن كند كه بعد از آنكه در لعنت خداى تعالى باشد عداوت او در دل خلائق متمكن گردد و از نظر پادشاه [ 29 ] بيفتد ؛ و مصداق اين سخن حديث نبوى است كه فرمود ايّاكم و مهلك الثلثؤ ، قيل : و من مهلك الثلثة قال الذى يسعى باخيه الى سلطانه فيهلك سلطانه و نفسه [ و اخيه ] . و در آثار ( ؟ ) آورده است كه هشام عبد الملك روزى برنشسته بود ، در راه مردى او را پيش آمد و گفت يا امير المؤمنين ترا نصيحتى دارم . هشام گفت چون نصيحت تو بشنوم اگر راستگوى باشى ترا جلاء وطن و ترك ديار واجب باشد و اگر دروغگويى مستوجب عقوبت ما گردى ، پس بسلامت برو كه اين جسارت از تو عفو كردم ! اثرش وزير گفت يا امير المؤمنين ، چه حكمت دانى كه نصيحت وى استماع نفرمودى ؟ گفت اگر نصيحت وى قبول كردمى ترا از مكان و مرتبت خود بر بايستى داشت - و هركه امثال و اشباه تو است ، چه يقين واثق است كه سخن او جز شكايت شما نخواهست « 1 » بود . و ديگر از خصال و آداب [ 30 ] وزرا و مهتران حريص بودن و شغف نمودن است بر تربيت مردم و مصروف داشتن همت و نهمت برنواخت خلايق ، و آزاد مردان « 2 » را از غمها خلاص كردن و بر بيچارگان و فرومايگان رحمت آوردن ، و اين قطعه نيك لايق اين موضع مىافتد ، بيت نبود مهترى به روز و به شب * بادهء خوشگوار نوشيدن يا طعام لذيذ را خوردن * يا لباس لطيف پوشيدن يا بدان كس كه زير دست بود * هرزمان بىسبب خروشيدن من بگويم كه مهترى چه بود * گر بخواهى ز من نيوشيدن
--> ( 1 ) - كذا ، و بهرحال بمعنى نخواهد بود ( 2 ) - در اصل : اراد مرادات